وقتی کشور دیگر متعلق به مردم نیست….

فروپاشی زندگی اجتماعی در ایران و ضرورت یک آلترناتیو سوسیالیستی
در ایران امروز، بحران فقط در سفره مردم دیده نمیشود؛ بحران در خودِ معنای زندگی جریان دارد. جامعهای که زمانی وعده پیشرفت، ثبات و آینده میداد، اکنون به جایی رسیده که میلیونها نفر هر روز بیشتر در باتلاق بقا فرو میروند. دیگر مسئله فقط گرانی یا تورم نیست. مسئله این است که اکثریت مردم احساس میکنند هرچه بیشتر کار میکنند، کمتر زندگی میکنند.
این شاید مهمترین ویژگی ایران امروز باشد: کار دیگر نجات نمیدهد.
معلم، کارگر، پرستار، راننده، کارمند، دانشجو، فارغالتحصیل دانشگاه؛ همگی در وضعیتی قرار گرفتهاند که در آن کار مداوم نه امنیت تولید میکند، نه رفاه، نه حتی آرامش روانی. جامعهای ساخته شده که در آن انسانها دائماً میدوند اما هیچگاه به زندگی نمیرسند. زندگی به تعویق افتاده، آینده کوچک شده و امید به کالایی لوکس تبدیل شده است.
اما این وضعیت تصادفی نیست. نتیجه چند مدیر ناکارآمد یا اشتباه اقتصادی مقطعی هم نیست. آنچه در ایران شکل گرفته، یک نظم اقتصادی و سیاسی مشخص است؛ نظمی که بر پایه تمرکز ثروت، رانت، فساد ساختاری و انحصار قدرت عمل میکند. در این ساختار، نزدیکی به قدرت سود تولید میکند، نه کار. رانت امنیت میسازد، نه تخصص. فساد مسیر ثروتمند شدن است، نه تولید.
به همین دلیل است که همزمان با گسترش فقر، ثروتهای نجومی نیز تولید میشوند. در حالی که میلیونها نفر برای اجاره خانه، دارو یا هزینه درمان درماندهاند، شبکهای محدود از صاحبان قدرت و سرمایه، بیوقفه در حال انباشت ثروتاند. اختلاسهای میلیاردی، خصوصی سازیهای رانتی، انحصار اقتصادی و غارت منابع عمومی، فقط انحراف از سیستم نیستند؛ اینها بخشی از منطق خود سیستم هستند.
فقر در ایران فقط نتیجه کمبود امکانات نیست؛ نتیجه توزیع سازمانیافته نابرابری است.
دولت در شکل کنونی خود نه مانع شکاف طبقاتی، بلکه یکی از ابزارهای اصلی بازتولید آن شده است. ثروت اجتماعی بجای آنکه صرف آموزش، درمان، اشتغال و رفاه عمومی شود، در شبکههایی متمرکز میشود که بقای خود را در فقیر نگه داشتن جامعه میبینند. زیرا جامعهای که دائما درگیر بقا باشد، کمتر میتواند سازمان پیدا کند، اعتراض کند یا آینده متفاوتی تصور کند.
نتیجه این نظم را میتوان در خیابانها دید؛ در بدنهای فرسوده، در جوانانی که مهاجرت را تنها راه نجات میبینند، در خانوادههایی که هر سال بخشی از زندگی خود را حذف میکنند تا فقط دوام بیاورند. اما فاجعه فقط اقتصادی نیست؛ اخلاقی و انسانی نیز هست.
جامعهای که در آن فروش عضو بدن، کار کودک، تنفروشی ناشی از فقر و خودکشی اقتصادی به بخشی از واقعیت روزمره تبدیل میشود، فقط فقیر نیست؛ از درون در حال فروپاشی است.
در ایران امروز حتی «زندگی معمولی» به امتیازی طبقاتی تبدیل شده است. خانه داشتن، درمان مناسب، آرامش روانی، تفریح، تحصیل باکیفیت و حتی امید به آینده، دیگر حقوق طبیعی انسانها نیستند؛ کالاهایی هستند که فقط بخشی محدود از جامعه توان دسترسی به آنها را دارد.
کوردستان؛ چهره فشرده بحران ایران
اگر بخواهیم عریانترین تصویر شکست این نظم را ببینیم، کافی است به کوردستان نگاه کنیم.
کولبری فقط یک شغل خطرناک نیست؛ تصویری سیاسی از رابطهای است که حکومت با حاشیه برقرار کرده است. انسانی که برای حمل چند کارتن در کوهستان، جانش را میان گلوله، مین، سرما و سقوط میگذارد، صرفا قربانی فقر فردی نیست؛ قربانی ساختاری است که بخشهایی از جامعه را عملا بیرون از توسعه، رفاه و امنیت رها کرده است.
دههها توسعه نیافتگی، سرمایهگذاری ناچیز، بیکاری گسترده، سرکوب تشکلهای مدنی و نبود زیرساختهای پایدار، کوردستان را به یکی از آشکارترین نمونههای اقتصاد بقا در ایران تبدیل کرده است.
در بسیاری از مناطق کوردنشین، جوان تحصیلکرده هیچ افقی برای زندگی نمیبیند. صنعت واقعی شکل نگرفته، کشاورزی فرسوده شده، فرصتهای شغلی محدودند و مهاجرت به بخشی از سرنوشت نسل جوان تبدیل شده است. کولبری در چنین شرایطی فقط یک انتخاب اقتصادی نیست؛ نتیجه مستقیم حذف تاریخی یک منطقه از توسعه واقعی است.
اما مسئله فقط کوردستان نیست. آنچه در کوردستان عریان و فشرده دیده میشود، در سراسر ایران در حال گسترش است. حاشیه نشینی، کار بیثبات، فروپاشی طبقه متوسط، ناامیدی نسل جوان و طبقاتی شدن آموزش و درمان، اکنون به بحران عمومی جامعه تبدیل شده است.
کوردستان فقط زودتر از دیگر نقاط ایران با چهره خشن این نظم روبهرو شد.
آلترناتیو سوسیالیستی؛ بازگرداندن زندگی به مردم
در چنین وضعیتی، حرف زدن از آلترناتیو دیگر یک بحث روشنفکرانه نیست؛ مسئله ادامه حیات اجتماعی است. زیرا نظم موجود نه تنها قادر به حل بحرانها نیست، بلکه خود تولیدکننده دائمی بحران است.
اینجاست که ایده چپ سوسیالیستی دوباره به مسئلهای واقعی تبدیل میشود.
آلترناتیو سوسیالیستی یعنی بازگرداندن ثروت اجتماعی به جامعه. یعنی شکستن انحصار طبقهای قدرت و تبدیل اقتصاد از ابزار سود اقلیت، به ابزاری برای رفاه عمومی.
این فقط یک شعار نیست. میتوان آن را به شکلی کاملا ملموس تصور کرد.
اگر یک سیاست سوسیالیستی در ایران شکل بگیرد، چه چیزی تغییر میکند؟
۱. مسکن از کالای سرمایهگذاری به حق اجتماعی تبدیل میشود
بخش بزرگی از ثروت در ایران امروز از سوداگری زمین و مسکن تولید میشود، نه از تولید واقعی.
در یک مدل سوسیالیستی:
پروژههای گسترده مسکن اجتماعی ایجاد میشود
اجارهها کنترل میشوند
احتکار زمین و خانه مالیات سنگین میگیرد
حق مسکن بعنوان حق عمومی تعریف میشود
یعنی جوانی که کار میکند، مجبور نباشد تمام عمرش را صرف اجاره دادن به صاحبان سرمایه کند.
۱. آموزش از امتیاز طبقاتی خارج میشود
امروز کیفیت آموزش مستقیما به ثروت خانواده وابسته شده است.
در یک مدل چپ:
آموزش رایگان و باکیفیت گسترش پیدا میکند
مدارس مناطق محروم بودجه ویژه میگیرند
آموزش به زبان مادری در کوردستان و دیگر مناطق به رسمیت شناخته میشود
دانشگاه و مهارت آموزی عمومی توسعه پیدا میکند
جامعهای که آموزش را کالایی میکند، نابرابری را بازتولید میکند.
۱. درمان به حق انسانی تبدیل میشود
در ایران امروز، بیماری میتواند یک خانواده را نابود کند.
اما در یک مدل سوسیالیستی:
درمان عمومی و رایگان توسعه پیدا میکند
بیمارستانها و کلینیکها در مناطق محروم ساخته میشوند
دارو و خدمات درمانی از منطق سود خارج میشوند
سلامت بعنوان حق انسانی تعریف میشود، نه امتیاز مالی
۱. اقتصاد محلی و تعاونی جای اقتصاد رانتی را میگیرد
در کوردستان و بسیاری از مناطق محروم، میتوان:
تعاونیهای کشاورزی و صنعتی ایجاد کرد
کارخانههای کوچک محلی ساخت
زیرساخت حملونقل و انرژی توسعه داد
مالکیت جمعی و مشارکت کارگران را گسترش داد
این یعنی مردم فقط نیروی کار ارزان نباشند؛ بلکه در مالکیت و مدیریت اقتصاد سهم واقعی داشته باشند.
۱. پایان اقتصاد تحقیر
کولبری، فروش عضو بدن، کار کودک و تنفروشی ناشی از فقر، فقط آسیب اجتماعی نیستند؛ اینها نتیجه مستقیم اقتصادی هستند که انسان را بیارزش کرده است.
سیاست سوسیالیستی یعنی:
اشتغال تضمینشده
حداقل درآمد برای زندگی انسانی
حمایت واقعی از بیکاران
حذف فقر مطلق
پایان دادن به اقتصادی که انسانها را به مرز فروش بدنشان میرساند
مسئله فقط تغییر حکومت نیست؛ تغییر منطق جامعه است
تفاوت اصلی آلترناتیو سوسیالیستی با نظم موجود فقط در جابهجایی قدرت سیاسی نیست؛ در تعریف متفاوت از انسان و جامعه است.
نظم موجود میگوید:
هرکس مسئول نجات فردی خودش است
رفاه حق ثروتمندان است
فقر شکست فردی است
جامعه میدان رقابت برای بقاست
اما سیاست سوسیالیستی از نقطهای دیگر شروع میکند:
زندگی انسانی حق همگانی است
ثروت اجتماعی باید عمومی باشد
کرامت انسان مهمتر از سود است
جامعه باید بر همبستگی بنا شود، نه بر ترس و ناامنی دائمی
آینده هنوز میتواند پس گرفته شود
بزرگترین بحران ایران فقط تورم یا فساد نیست؛ این است که مردم احساس میکنند کشور دیگر متعلق به آنها نیست.
وقتی اکثریت جامعه فقط کار میکنند، اما اقلیتی کوچک ثروت، قدرت و آینده را در اختیار دارند، بحران فقط اقتصادی باقی نمیماند؛ به بحران مشروعیت، بحران امید و بحران زندگی تبدیل میشود.
آلترناتیو سوسیالیستی پیش از آنکه یک نظریه سیاسی باشد، تلاشی است برای بازگرداندن کشور به مردمی که سالها فقط هزینه آن را پرداخت کردهاند.
زیرا هیچ جامعهای نمیتواند برای همیشه بر پایه تحقیر، نابرابری و آینده دزدیده شده دوام بیاورد.
