چپ کردستانی در بستر واقعیت

در سالهای اخیر، بخشی از جریانهای چپ رادیکال با تأکید بر خوانشی خاص از سوسیالیسم، احزاب چپ کردستانی را به دلیل دفاع از حق تعیین سرنوشت، «غیرچپ» و «منحرف» معرفی کردهاند. این اظهار نظر ، از منظر یک زن کنشگر با بیش از چند دهه تجربهی فعالیت در یک حزب چپ کردستانی، به نقد این رویکرد میپردازد. استدلال اصلی این است که نادیدهگرفتن مسئلهی ملی، نهتنها به حذف بخشی از واقعیت مادی جامعه میانجامد، بلکه به بازتولید نوعی چپ انتزاعی و بیریشه منجر میشود. این نوشتە نشان میدهد که ستم ملی و جنسیتی در کردستان درهمتنیدهاند و هرگونه پروژهی رهاییبخش، ناگزیر از مواجههی همزمان با این سطوح است. در نهایت، تعیین سرنوشت نه بهعنوان هدف نهایی، بلکه بهمثابه شرط امکان بازتعریف مبارزهی اجتماعی تحلیل میشود.
بحث پیرامون نسبت میان سوسیالیسم و مسئلهی ملی، یکی از مناقشهبرانگیزترین موضوعات در سنت چپ بوده است. در این میان، در بستر کردستان، این مناقشه شکل ویژهای به خود گرفته است. بخشی از جریانهای چپ رادیکال، با تکیه بر قرائتی خاص از انترناسیونالیسم، هرگونه تأکید بر حق تعیین سرنوشت را نشانهای از انحراف بهسوی ناسیونالیسم بورژوایی تلقی میکنند.
در مقابل، تجربهی تاریخی و اجتماعی کردستان نشان میدهد که مسئلهی ملی نه یک انحراف نظری، بلکه بخشی از واقعیت مادی زندگی مردم است. این اظهار نظر با تکیه بر تجربهی زیستهی یک زن کنشگر در درون یک حزب چپ کردستانی، تلاش میکند این شکاف میان نظریه و واقعیت را تحلیل کند.
پرسش اصلی این است:
آیا میتوان بدون بهرسمیتشناختن ستم ملی، از پروژهای رهاییبخش سخن گفت؟
چارچوب نظری: میان انترناسیونالیسم و واقعیت تاریخی
در سنت مارکسیستی، مسئلهی ملی همواره محل مناقشه بوده است. از یکسو، تأکید بر وحدت طبقهی کارگر و افق جهانی رهایی؛ و از سوی دیگر، واقعیت وجود ملتهای تحت ستم.
مسئله زمانی پیچیدهتر میشود که انترناسیونالیسم، بهجای آنکه از دل واقعیتهای مشخص تاریخی عبور کند، به یک اصل انتزاعی تبدیل شود. در این حالت، هرگونه تأکید بر تفاوتهای ملی، بهعنوان انحراف تلقی میشود.
نقدی که بر این نظر استوار است.
انترناسیونالیسم بدون درک و بهرسمیتشناختن ستمهای مشخص—از جمله ستم ملی—به یک صورتبندی انتزاعی و ناکارآمد تبدیل میشود.
و تحلیل: چپ کردستانی در بستر واقعیت
۱. مسئلهی ملی بهمثابه واقعیت مادی
در کردستان، ستم ملی نه یک مفهوم نظری، بلکه تجربهای زیسته است که در سطوح مختلف بازتولید میشود:
در حوزهی زبان و فرهنگ،
در ساختارهای سیاسی،
و در نابرابریهای اقتصادی.
نادیدهگرفتن این ستم، به معنای نادیدهگرفتن یکی از بنیانهای شکلگیری آگاهی اجتماعی در این جامعه است.
۲. تجربهی تاریخی احزاب چپ کردستانی.!
احزاب چپ کردستانی در شرایطی شکل گرفتهاند که با سرکوب سیاسی، انکار هویتی و محدودیتهای ساختاری مواجه بودهاند. این احزاب، برخلاف الگوهای انتزاعی، در دل یک واقعیت پیچیده و متناقض عمل کردهاند.
این امر بهناچار به بروز تناقضهایی انجامیده است:
همزیستی گرایشهای رادیکال و محافظهکار،
کشمکش میان مطالبات ملی و اجتماعی،
و محدودیت در تحقق کامل آرمانهای سوسیالیستی.
اما این تناقضها را باید در بستر شرایط تاریخی تحلیل کرد، نه بهعنوان نشانهی «انحراف ذاتی».
۳. نقد چپ رادیکال: مسئلهی انتزاعگرایی
نقدی که احزاب کردستانی را به دلیل دفاع از تعیین سرنوشت رد میکند، اغلب دچار نوعی انتزاعگرایی است. در این رویکرد:
تفاوتهای تاریخی نادیده گرفته میشوند،
همهی اشکال ناسیونالیسم یکسان فرض میشوند،
و پیچیدگیهای اجتماعی به دوگانههای ساده تقلیل مییابند.
این نوع از تحلیل، بهجای آنکه واقعیت را توضیح دهد، آن را سادهسازی میکند.
۴. منظر فمینیستی: درهمتنیدگی ستمها
از منظر یک زن کنشگر، ستمها نه جداگانه، بلکه درهمتنیده تجربه میشوند. در کردستان، ستم جنسیتی و ملی بهطور همزمان عمل میکنند.
نادیدهگرفتن یکی از این ابعاد، به تحلیل ناقص میانجامد.
بنابراین، هر پروژهی رهاییبخش باید این درهمتنیدگی را به رسمیت بشناسد.
۵. تعیین سرنوشت: شرط امکان، نه هدف نهایی
در نتیجه ، تعیین سرنوشت بهعنوان یک هدف نهایی در نظر گرفته نمیشود، بلکه بهعنوان شرطی برای بازتعریف مبارزهی اجتماعی تحلیل میشود.
بدون امکان تعیین سرنوشت:
سازماندهی سیاسی محدود میشود،
امکان مشارکت واقعی کاهش مییابد،
و بسیاری از اشکال مبارزه به حاشیه رانده میشوند.
۶. مسئلهی مداخله: نظریه یا عمل؟
یکی از نقاط ضعف نقدهای رادیکال، فاصلهی آنها از میدان واقعی مبارزه است.
نقدی که در سطح نظری باقی بماند و به سازماندهی اجتماعی منجر نشود، در نهایت تأثیر محدودی خواهد داشت.
در مقابل، تجربهی کنشگری نشان میدهد که تغییر، از دل مداخله در واقعیتهای پیچیده و متناقض شکل میگیرد.
نتیجهگیری
نقد احزاب چپ کردستانی به دلیل دفاع از تعیین سرنوشت، اگر بدون توجه به زمینهی تاریخی و اجتماعی صورت گیرد، به نوعی انتزاعگرایی منجر میشود.
از منظر یک زن کنشگر با تجربهی طولانی:
مسئلهی ملی بخشی جداییناپذیر از واقعیت اجتماعی است؛
ستمها درهمتنیدهاند و نمیتوان آنها را تفکیک کرد؛
و تعیین سرنوشت، نه پایان مبارزه، بلکه شرطی برای گسترش آن است.
در نهایت، چپ زمانی میتواند رهاییبخش باشد که:
با واقعیتهای مشخص پیوند داشته باشد،
از انتزاع فاصله بگیرد،
و در میدان واقعی مبارزه حضور فعال داشته باشد.
جمعبندی نهایی
چپِ بیریشه، هرچقدر هم از نظر نظری منسجم به نظر برسد،
در غیاب پیوند با واقعیت اجتماعی،
نمیتواند نقشی مؤثر در رهایی ایفا کند.
در مقابل، تجربهی کردستان نشان میدهد که
مبارزهی واقعی، در دلِ تناقضها شکل میگیرد—نه در حذف آنها.
